خرید بک لینک
ساعت 7:36 صبحه که شروع کردم به نوشتن..

میدونین یجورایی افتضاحی حالم بده..

دلم برا ماه زندگیم تنگ شده..

شده یکی بیاد تو زندگیتون..یه فرشته؟؟یکی که فقط بهت خوبی کنه و قدرشو ندونی؟؟

دلم میخواست باهاش بمونم دلم میخواست الان بود..ولی نمیتونم..از تغییر میترسم..بخاطر اینکه باهاش باشم باید از خیلی چیزا بگذرمو این منو میترسونه..

چیزایی که ...

هوف..کارم شده هرشب تا صبح بیدار موندنو به اسمون زل زدن..

اینسری یچیزایی ازش فهمیدم ک باورم نمیشد..

:) حرفامم دیگه تضاد پیدا کرد..شنیدم اونموقع که با هم بودیم بهم خیانت کرد..

اینسرس میخواسم از همه چی بزنم برم سمتش..میخواسم از خودم بزنم..بهم وقت داده بود فک کنم و دقیقا وقتی که میخواسم برم سمتش ی سری یزا از گذشته فهمیدم ک نظرمو به کل عوض کرد..نمیگم دوسش ندارم..دارم ولی پیش خودم فک کردم وقتی قبلا کرد الان نمیکنه؟ادعا نیست حسش؟؟

هووووووف. .،دلم میخواد همه این مساعل گنگ زندگیم تموم شه..

خودن سعی دارم باهاش مبارزه کنم

ولی نمیشه..

همه فک میکنن من حالم عالیه الانو موقعیت فکریم اکیه و مشکلی ندارم..

حتی خودمم نمیتونم حرفی بزنم چون وننوقت میگن انتخاب خودت بود ک نمونی!!

کاش میشد موند..

کاش میشد نرفت..

کاش میشد ی سری حقایقو ادم نفهمه..

ولی #این_نیز_بگذرد..

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۶ساعت 7:43 توسط Shaqayeq|

برچسب: مینویسم, نویسنده: نیکا صفری تاريخ: شنبه 1 مهر 1396 ساعت: 4:36

صفحه بندی