ساعت 7:36 صبحه که ابتدا کردم به نوشتن.. میدونین یجورایی افتضاحی حالم بده.. دلم برا ماه زندگیم تنگ شده.. شده یکی بیاد تو زندگیتون..یه فرشته؟؟یکی که فقط بهت خوبی کنه و قدرشو ندونی؟؟ دلم میخواست باهاش بمونم دلم میخواست الان بود..ولی نمیتونم..از تغییر میترسم..بخاطر اینکه باهاش باشم باید از خیلی چیزا بگذرمو این منو میترسونه.. چیزایی که ... هوف..کارم شده هرشب تا صبح بیدار موندنو به اسمون زل زدن.. اینسری یچیزایی ازش فهمیدم ک باورم نمیشد..
برچسب:
نویسنده: نیکا صفری